|
شعر داستان
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالم از این و آن به هم می خورد
توی انگارهای خط خطی ام
در کثافت رسیده ام به خودم
شاعرم ؟ احمقم ؟ نه !!!
پاپتی ام
آسمان موج می زند در ابر
ابرهایت رسیده تا حلقم
دودی از جنس تیغ عریانی
که زبان را بریده با حلقم
من تورا دار خورده ام آونگ
ساعتی که گذشته از مردی
ذهن مبهم ، خیال وهم آلود
که از این قصه زنده برگردی
مرد در غوطه ور درون خودش
منتظر بین آسمان و زمین
فکر پایان آخرین شب خود
مثل آغاز روز بعد
همین
مثل دیدن، ندیدن خورشید
التهاب شقیقه با سر درد
زنده ام تا نفس نفس دیگر
زندگی تا نمرده ام برگرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خون روی شقیقه نامه اش گوشه ی میز
یک خود کشی موفق خوب و تمیز
انگار حدود نیمه شب بوده ولی
یک سال و چهار ماه یک مرد مریض
هر شب به خودش کنایه و زخم زده
بی شک به توسط دوتا آلت تیز
در هرزگی اتاق و چشمان جسد
چشمان زننده ی همین مردک هیز
تصویر تویی که در زمین غرق شده
تصویر زنی درون من غرق . عزیز ـ
حالا تو شبیه نقطه ای در سر من
اندازه ی یک گلوله ی سربی ریز
خون روی شقیقه نقطه ای توی سرم
یک سال و چهار و چند تا خاطره نیز ...
از اتفاقهات برایم غزل بگو
از آنچه هست از تو و آز آنچه نیست هم
حل کن تمام مسئله های عجیب را
من کیستم ؟ و یا تو که در من گریست هم !
تو در شب نبودن من غرق می شوی
عادت بکن به او و به قلبی دو زیست هم
در را ببند . پنجره ها را قلم بگیر
هرچند در دل سگی من دریست هم
کم کم شهاب سنگ به دامان من بیار
این سنگسار واقعه ای سرسریست هم
اینقدر هم همه نکن و از خودت بگو
از آنکه هست با تو و از من که نیست ...
هم
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی می فهمی خوردن چقدر فعل احمقانه ایست
به شیر گاز ایمان می آوری که بازش نمی کنی
احمقانه مثل طناب است
با این فرق که
خونی از دماغ کسی نمی ریزد
کم کم طناب هم جایش را توی اتاق باز می کند
سیگار توی ششهایت غرق می شود
حالا همه چیز را مثل هیچ چیز نمی بینی
چقدر دنیا به آنهایی که می خواهند بالا بروند
کمک می کند
ساعت ۲۱ همه چیز آماده است
تا طناب در گاز ششهایت
احمقانه شوی
آنقدر چروک خورده فکر می کنی که عقلت به این چیزها نمی رسد
اینجوری برای خودت می توانی مرکز دنیا شوی
دنیا به دور تو می چرخد
مثل خورشید
اما منظومه ات هر قدر هم شمسی باشد شمسی تر از همسایه نیست که غیر از دنیا خیلی ها به دورش می گردند
حالا هی بگو از سپید هایی که هذیان توجیه شان است بیزارم
چه دنیا به دور سرم بچرخد یا من به دور منظومه های شمسی.
وبلاگ دوست خوبمون مجتبی حیدری هم متولد شد
لینکش توی لینکهای وبلاگ هست
و...
این غزل را ببخشید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب و
سکوت و
خاطره های تو در کمین
من از مرور خاطره ها خسته ام
همین.
من احمقم که دست تو را ول نمی کنم
ماهی شدی و برکه به جانم زدی و من
آبی برای صید شما گل نمی کنم
دستی نمی کشم به سرا پای این غزل
این شعر را برای تو کامل نمی کنم
اصلا اهمیت که ندارد برای تو
مرگ تمام بیت مقابل
نمی کنم
فکری به حال و روز خودم گیج و خط خطی
تنها
همیشه نا متعادل ...
محبت دوستان را فراموش نمی کنم . چه کنم که روزهای حقیقی مجال دیدارتان را در این دنیای مجازی دریغ می کند اما خوشحالم که شبیه من نیستید و شکر معرفتتان را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می آید
می آید
می آید
صبر کنید
هنوز مانده تا خبرم را بشنوید
شیرین ِ تلخ ، یا نه ، کمی تلخ ِ بی نمک
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک
من دارد از تمام خودم خسته می شود
گمُ می شوم درون خودم یا بدون شک
پایم به راه ِ چشم ِ کسی بسته می شود
چشمم به پای چوبی ِ این قصه، آدمک
حوّا ، قرار ، کافه ی سیب سه شنبه شب
من با شما شبیه دو گنجشک بی کلک
دو مرغ عشق ، قمری ِ عاشق ، دو مرغ ناز
یک باغ وحش کهنه ی عشقی ، پر از کپک
دنیای غرق می شوم انگار توی آن
امروز های گمشده در فوج قاصدک
هی داد می زنم غزلم را شبیه شعر
وقتی بریده می شوم از تو ، خودم
فلک
دارد مرا به برزخ تو هدیه می دهد
جایی شبیه دوزخ من بدتر از درک
جایی به تنگی ِ همه ی چشم های زخم
جایی به ناشناسی ابعاد ِ مردمک
من دارد از تمام فضا خسته می شود
مردم کمک کنید اگر می شود ، کمک
بوی گندی که از سرم به خدا می داند کجا می رود
مداد را توی حلق کاغذ فرو می کند
سواد را نمی خواستم که بوی گند را به کلمه کیمیا کنم
...
حالا دارد از سرم به همه جا رسوخ می کند
دفتر می شوم
مداد توی حلق منی که روی کاغذ پوست انداختم بوی گند می گیرد
خط به خط بو می گیرم
... ... ...
این نوشته چقدر بو مدهد
...............................................................................................................................
وقتی می افتی دیگر همه چیز تمام می شود
حتی شبیه آدمها وقتی تمام می شوی
بالا نمی روی
آدمهای سر بالایی اهمیت نمی دهند
که خیابان هایی پاییزی
پر از جنازه ی دوستان توست